Wednesday, 30 December 2009

امام جمعه مشهد معترضان به خامنه‌اي را بزغاله و گوساله خواند

شما نظر بدید، کی بیشتر شبیه بزغاله است؟؟




اندکی صبر سحر نزدیک است

وقایع صبح روز عاشورا 1388 در پادگانی در تهران

سرگرد: خدا یا من رو بکش و از این مکافاتی که گرفتارش شدیم نجات بده. خدا کنه کسی امروز نیاد توی خیابون! چون اگه مردم بیان بیرون آنوقت مجبور می شویم رودرروی مردم قرار بگیریم و اگه هم سرپیچی کنیم خودمونو میزارن کنج دیوار!؟ و شروع به خندیدن کرد! یاد یه یاداشتی افتاد که در قسمتی از آن میگفت " ما انقلاب کردیم ؟؟ یا انقلاب ما را ؟؟"
دوباره اخماش توهم میره و یاد مشکلاتش میافته، و توی دلش داد میزنه عجب غلطی کردیم نظامی شدیم! قرار بود ما حافظ جان و مال و ناموس ملت باشیم! حالا شدیم قاتل جون مردم!!

صدایی از پشت سر میاید: سرگرد، سرگرد، آیا آماده هستی ؟؟

سرگرد: بله قربان

فرمانده: سرگرد یادت باشه ما باید ریشه فتنه رو امروز خشک کنیم. به هیچ کس رحم نمی کنید. امروز روز آخره ، قراره برو بچه های قرارگاه یکم سپاه هم یه نمایشنامه رو تو خیابون پیاده کنن که کارو واسه کشتن اغتششاش گران راحت می کنه!
سرگرد به افرادت بگو فقط تو سرشون بزنن، اعتراض که هیچ زندگی یادشون بره.
 فردا هم نوبت رییس هاشونه......

 سرگرد: قربان، منظورتون اینه که ما تو ماه محرم!!! هموطنانمون رو بکشیم ؟؟ عذاداران اباعبدالله رو؟؟؟ حتی ساواک هم حاضر به چنین عملی نشد!!!!

فرمانده: خفه شو احمق، هموطن کدومه؟! محرم چیه؟! سرگرد اگر بشنوم کوتاهی کردی! دادگاهیت می کنم. اصلآ چرا دادگاهی خودم می کشمت.

راستی سرگرد شنیدم که دختر بسیار زیبایی داری که برای کنکور آماده میشه!؟ خیلی هم درس خونه؟!
فکر کنم خیلی ناراحت بشی اگه خبر بیارن دختر نازنینت رو تو راه مدرسه دزدیدن و بعد کیهان بنویسه جسد یک دخترفراری فاسد پیدا شده!!!

سرگرد: حیوون، بی شرف، کثافت .............
                                                     ادامه دارد.....

                                                                         اندکی صبر سحر نزدیک است

Tuesday, 29 December 2009

MUST SEE زیر کردن مردم با ماشین توسط مزدوران نیروی انتظامی

اندکی صبر سحر نزدیک است

اندکی صبر سحر نزدیک است .......

شیرزنان و مردان ایرانی آزادی نزدیک است





Monday, 28 December 2009


کیانوش آسا
محل شهادت : تهران- تجمع اعتراض به تقلب در انتخابات تاریخ شهادت : دوشنبه 25 خرداد شهادت بر اثر : تیراندازی لباس شخصی ها
شبکه جنبش راه سبز (جرس): كیانوش آسا دانشجوی مقطع كارشناسی ارشد در رشته‌ی پتروشیمی و از نخبگان دانشگاه علم و صنعت ایران بود كه در جریان تجمع روز دوشنبه 25 خرداد تهران در اعتراض به نتایج دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از سوی بسیجیان مسلح مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
پنجم تیر ماه برای نخستین بار خبر شهادت كیانوش آسا در رسانه‌ها منتشر شد و به دنبال آن اخبار و گزارش‌هایی از برگزاری مراسم‌های ‌سوگواری در دانشگاه علم و صنعت و در شهر زادگاهش، كرمانشاه از طرف دوستان و خانواده با حضور دانشجویان و همشهریان انتشار یافت. اما در این مدت هیچ خبری در مورد چگونگی مرگ كیانوش اعلام نشد و خانواده وی در میان بهت و ناباوری از مرگ این‌چنینی كیانوش و با غم و اندوه ناشی از آن تنها به برگزای مراسم‌های سنتی اكتفا کردند و هیچ صحبت دیگری در این رابطه مطرح نكردند تا بعد از گذشت یک ماه مادر كیانوش در مصاحبه با سایت خبری روز سکوت خود را شکست. در ادامه گوشه هایی از سخن های این مادر کیانوش آسا را درباره ی پسرش و ماجرای شهادتش می خوانید:
«یك روز پس از برگزاری انتخابات، شنبه شب بود كه كیانوش برای انجام كارهای مربوط به پروژه‌ درسی‌اش كه در مراحل پایانی بود، راهی تهران شد. با توجه به نتیجه‌ی انتخابات و وضعیت به وجود آمده در تهران خیلی به او سفارش كردم كه مراقب خودش باشد. می‌دانستم كه او هم نسبت به این قضیه معترض است و با احساس مسئولیت قوی كه در او سراغ داشتم این احتمال را می‌دادم كه در تجمعات اعتراضی دانشجویان شركت كند اما هرگز فكر نمی‌كردم كه به چنین سرنوشتی دچار شود.
وقتی برای رفتن به ترمینال آماده شد برایش اسفند دود كردم و موقع خداحافظی محكم در آغوشش كشیدم. باز هم تأكید كردم مبادا حال كه در مرحله‌ی پایانی تحصیلاتش و در آستانه‌ی استخدام شدن قرار دارد اقدامی كند كه دچار مشكل شود. هر چه ‌گفتم سكوت ‌كرد و نهایتا گفت: «دایه جان نگران نباش، اتفاقی نمی‌افتد. تا دو هفته‌ی دیگر كار پروژه‌ام كه تمام شد بر می‌گردم، قرار است در همین جا مشغول به كار شوم و دیگر در كنارت می‌‌مانم.»
روز یكشنبه هم چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم و هر بار همان حرف‌ها را تكرار كردم. تا آن‌جا كه دیگر از توصیه‌های مكررم خسته شد و با همان لحن آرامش گفت: «دایه مگر من بچه هستم كه این‌قدر سفارش می‌كنی.» ساعت دو بعد از ظهر روز دوشنبه مجددا با كیانوش صحبت كردم. گفت كه از صبح برای انجام كاری بیرون بوده و تازه برگشته خوابگاه و می‌خواهد چیزی برای ناهار درست كند. این آخرین تماسم با كیانوش بود و از ساعت نه شب به بعد هر بار كه تماس گرفتم تلفن همراهش خاموش بود.
همان شب آن‌قدر دختر كوچكم شماره كیانوش را گرفت تا خسته شد و آخر شب گفت دیروقت است، لابد خوابیده. به پسر بزرگم گفتم كه نگران كیانوشم هر چه تماس می‌گیریم تلفنش خاموش است. او هم گفت حتما رفته پیش دوستانش و شارژ گوشیش تمام شده. به دختر بزرگم زنگ زدم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او هم گفت این روزها خط دهی موبایل‌ها در تهران دچار مشكل شده و حتما خود كیانوش گوشی اش را خاموش كرده است.روز بعد هم به همین ترتیب مرتبا تماس می‌گرفتم اما گوشی كیانوش خاموش بود. به چند نفر از دوستانش زنگ زدیم، آن‌ها هم اظهار بی‌اطلاعی ‌كردند. احساس كردم چیزی را از ما مخفی می‌كنند. بالاخره از یكی از فامیل‌ها در تهران خواستیم تا به خوابگاه كیانوش برود و از او خبری بگیرد. به او گفته بودند از دیروز عصر كه بیرون رفته دیگر برنگشته است.هر چند از همان ابتدا احتمال این را می‌دادم كه در جریان شلوغی‌های ‌تهران مشكلی برای كیانوش پیش آمده باشد،اما با تداوم بی‌خبری از وی دیگر به یقین رسیدم. از آن‌جا كه احساس كردم پرستو و كامران دختر و پسر بزرگم بهتر می‌‌توانند در تهران برای‌یافتن خبری از كیانوش پی‌گیری كنند و به جاهای‌مختلف سر بزنند صبح روز چهارشنبه آن‌ها را برای‌ یافتن خبری از كیانوش به تهران فرستادم.
بدترین حالتی كه می توانست برای ما متصور باشد زخمی شدن كیانوش بود. بنا بر این دختر و پسرم به محض رسیدن به تهران از آن‌جا كه شنیده بودند مجروحین تظاهرات روز دوشنبه میدان آزادی را به بیمارستان حضرت رسول برده‌اند به این بیمارستان رفتند. اما به آن‌ها اجازه ورود نداده و تنها لیستی از مجروحین را نشان‌شان داده بودند كه اسم كیانوش در آن نبود. با اصرار آنان جهت ملاقات با مجروحین به آن‌ها گفته بودند بیش‌تر مجروحین و همه‌ی‌ كشته‌شدگان را مأموران امنیتی طی دو روز اخیر از این بیمارستان منتقل كرده‌اند. روز بعد به زندان اوین مراجعه كرده بودند. اما اسم كیانوش در بین اسامی ‌بازداشت شدگان نبود. از همان جا شنیده بودند كه به دلیل تعداد زیاد افراد دستگیر شده و كمبود جا، گروهی از آنان ‌را به بازداشتگاه كهریزك كه محل نگهداری معتادان به مواد مخدر است برده‌اند. این‌ها هم جمعه رفته بودند كهریزك و اسم و عكس كیانوش را به مأموران داده بودند، اما كیانوش آن‌جا هم نبود.روزهای ‌بعد دادگاه انقلاب، كلانتری شاپور، حفاظت ناجا، پلیس امنیت و تمامی آن جاهایی كه امكان می‌دادند ممكن است حتی ‌یك نفر از بازداشتی‌های روز دوشنبه را به آن محل برده باشند سر زدند اما هیچ خبری از كیانوش نبود. در این بین كامران هر روز به زندان اوین مراجعه می‌كرده تا لیست جدید بازداشتی‌ها را چك كند.
این وضعیت تا سه‌شنبه ادامه داشت. من هم مرتباً با آن‌ها در تماس بودم. بعد از همه‌ی این جستجوها یكی از آشناها پیشنهاد می‌‌كند كه به پزشكی ‌قانونی هم سر بزنند.بالاخره صبح روز چهارشنبه سوم تیر ماه پسر و دخترم در مراجعه به پزشكی قانونی ‌تهران، پس از آنكه اسم كیانوش را در بین اسامی افراد كشته شده دارای مشخصات پیدا نمی‌كنند، سراغ تصاویر جان باختگان مجهول الهویه می روند و در میان آنها چهره غرق در خون كیانوش را شناسایی می کنند.
ظهر كه زنگ زدم. نه پرستو با من حرف زد و نه كامران. یكی‌ از اقوام‌مان كه همراه‌شان بود گفت نیستند. به فاصله‌ی كوتاهی دوباره زنگ زدم. این بار خانه همان فامیل‌مان بودند و گفت كه خوابیده‌اند. مطمئن بودم اتفاقی افتاده كه آن‌ها نمی‌خواهند با من حرف بزنند. عصر درمانده و مضطرب همراه دختر كوچكم در خانه نشسته بودیم كه چند نفر از زنان فامیل آمدند و بعد از سلام و احوال پرسی كوتاه بدون اینكه از كیانوش خبری بگیرند مشغول مرتب كردن منزل شدند. به دنبال آن‌ها افراد دیگری هم آمدند و خانه‌مان كم كم شلوغ شد. همه ناراحت بودند. هر چه می‌پرسیدم چه شده كسی جواب نمی‌داد. ادعا می‌كردند به خاطر بی‌خبری از وضعیت كیانوش نگرانند. اما خودم می‌دانستم این‌‌ها نشانه‌ی خبرهای بد از كیانوش است. آن‌قدر اصرار و التماس كردم تا بالاخره گفتند كیانوش شهید شده است. آن‌ها گفتند اما من باور نكردم. هنوز هم برایم سخت است كه باور كنم. مرتب به كامران می‌‌گویم دوباره برو و در بین بازداشتی‌ها سراغ كیانوشم را بگیر.
از آن طرف كامران و پرستو در تهران با آن حال خراب دنبال مراحل قانونی تحویل جسد بودند. باید از طرف دادسرای جنایی اجازه تحویل جسد داده می‌شد. پنج‌شنبه مراجعه كرده بودند كه قاضی نبوده و موكول كردند به روز شنبه. در این بین دوباره رفته بودند پزشكی قانونی برای تشخیص هویت جسد. من آن‌جا حضور نداشتم اما با توجه به دلبستگی شدید و روابط عمیق عاطفی بین فرزندانم می‌توانم تصور كنم كه كامران و پرستو از دیدن جنازه برادرشان چه حالی داشته‌اند و چه لحظات دردناكی را گذرانده‌اند.نهایتاً روز شنبه كه مجدداً می‌روند به دادسرای جناحی در خیابان 12 فروردین، پس از تنظیم شكایت نامه و درخواست تحویل جسد، قاضی كه با دیدن مدارك تحصیلی كیانوش متوجه می‌شود دانشجوی ارشد دانشگاه علم و صنعت بوده، ضمن اظهار تأسف دستور تحویل جسد را صادر می‌كند.
مادر کیانوش در رابطه با ویژگی‏های شخصیتی او می‏گوید: «برجسته‌ترین خصوصیت كیانوش احساس مسئولیتی بود كه در مورد اعضای خانواده، افراد جامعه، دوست و آشنا داشت. این حس در مورد من، برادر و خواهرانش قوی‌تر عمل می‌‌كرد. طوری كه حاضر بود از كار خودش بگذرد و به خودش سخت بگیرد اما نگذارد كوچك‌ترین ناراحتی یا مشكلی برای ما به وجود آید. مطمئنا همین حس مسئولیت پذیری بوده كه كیانوش را به خیابان كشانده و در كنار مردم معترض قرار داده است. فعالیت‌های اجتماعی‌اش هم ناشی از همین احساس مسئولیتی ‌بود كه در جامعه احساس می‌كرد. كیانوش از سال 78 عضو یك انجمن زیست محیطی بود و در این زمینه فعالیت می‌كرد. خودش شخصاً در برنامه‌ی پاكسازی پارك كوهستان كرمانشاه كیسه دست می‌گرفت و زباله‌ها را جمع آوری می‌كرد. بسیاری از درخت‌های پارك شهرك ظفر و شهرك پردیس كرمانشاه نهال‌هایش توسط كیانوش كاشته شده است.نقاشی بسیار زیبا می‌‌كشید و نوازنده تنبور بود. این ساز را بدون رفتن به كلاس و تنها با گوش دادن به نوارهای ‌تنبور نوازی زنده یاد سیدخلیل عالی‌نژاد یاد گرفته بود.
كیانوش در تمام طول مدت تحصیلش در مدرسه جزو شاگردان نمونه بود. از هوش و استعداد بالایی برخوردار بود، بخصوص در ریاضیات. هر سال از طرف مدیران مدرسه به خاطر معدل بالایش مورد تشویق قرار می‌گرفت و لوح تقدیر دریافت می‌كرد. هنوز تقدیرنامه‌هایی راكه از مدرسه یا در المپیادهای علمی گرفته است دارم. سال 81 با معدل بالا دیپلم گرفت و سال 82 در رشته‌ی مهندسی پتروشیمی دانشگاه رازی كرمانشاه پذیرفته شد. سال 86 هم به محض تمام كردن دوره لیسانس با رتبه‌ی بالا در آزمون كارشناسی ارشد قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل به تهران رفت.همین تابستان قرار بود با تحویل پروژه و انجام دفاعیه فوق لیسانسش را بگیرد اما...
برگزاری مراسم ختم
مادر داغدار کیانوش می گوید برای این که بهانه ای برای لغو مراسم سوگواری عزیزشان به دست مامورین ندهند مراسم خاكسپاری این شهید را صبج روز یكشنبه هفتم تیر ماه بدون اطلاع رسانی عمومی و تنها با حضور اقوام و دوستان و چند نفر از اساتید كیانوش كه از تهران آمده بودند برگزار کردند. مراسم سوم و هفتم کیانوش هم با حضور دلگرم کننده ی مردم علی الخصوص جوانان در کرمانشاه برگزار شد.
علاوه بر آن هم تا كنون چندین مراسم یادبود و تحصن اعتراضی هم از طرف دوستان كیانوش و دانشجویان دانشگاه علم و صنعت در تهران برگزار شده است.
به نقل از خبرگزاری دیده بان حقوق بشر کردستان مراسم چهلم کیانوش آسا ۱۵ مرداد ۱۳۸۸ با حضور هزاران تن از شهروندان کرمانشاهی در تالار عباسیه این شهر برگزار شد. بعد از پایان مراسم مردم با تجمع بر سر مزار کیانوش آسا با نواختن تنبور به همخوانی سرودهای آئینی اهل حق (یارسان) پرداختند. در پایان مراسم هنگامی که برادر بزرگ کیانوش جهت تشکر از شرکت کنندگان مشغول سخنرانی‌ بود ماموران انتظامی با حمله به وی و دیگر شرکت کنندگان باعث ایجاد تشنج در مراسم شده و برای متفرق نمودن مردم معترض از گاز فلفل استفاده نمودند. همچنین بیش از ۱۰ نفر از شرکت کنندگان در این مراسم از جمله چند تن از بستگان کیانوش آسا توسط نیروی انتظامی بازداشت شدند


مصطفی غنیان
محل شهادت : تهران- سعادت آباد تاریخ شهادت : 27 خرداد 88 شهادت بر اثر : وی در حالیکه بر پشت بام خانه الله اکبر می گفت به ضرب گلوله به شهادت رسید
شبکه جنبش راه سبز(جرس): شهید مصطفی غنیان دانشجوی 26 ساله مقطع كارشناسی ارشد مهندسی معماری در شب، 27خرداد، اولین چهارشنبه پس از انتخابات در حال گفتن تكبیر، بر روی بام ساختمان 8 طبقه در محله سعادت آباد تهران به ضرب گلوله تك تیر اندازهای مستقر در ساختمان های اطراف به شهادت رسید.
گفتنی است پیش از این به دلیل همزمانی شهادت این دانشجو با وقایع كوی دانشگاه تهران ، نام شهید غنیان در اسامی شهدای كوی دانشگاه تهران منتشر شده بود، درحالی كه وی بر پشت بام خانه دانشجویی خودش در منطقه سعادت اباد مورد هدف تك تیراندازها قرار گرفت و در آغوش پدرش به شهادت رسید.
بنا بر این گزارش، در شب شهادت شهید مصطفی، حاج محمد تقی غنیان پدر وی که از چهره های سرشناس انقلابی مشهد و دوران قبل از انقلاب است از سفر آلمان به ایران برمیگردد و از فرودگاه به منزل دانشجویی فرزندش، شهید مصطفی میرود. به گفته یكی از اعضای خانواده غنیان ، شهید غنیان ضمن پذیرایی از پدرش با چای و هندوانه به پدرش میگوید: « ما این شب ها بالای پشت بام الله اكبر میگوییم ، تا شما هندوانه تان را بخورید و استراحت كنید من بالای پشت بام میروم و امشب زودتر برمیگردم.»
از پدر شهید غنیان نقل شده كه:«پس از مدت كوتاهی متوجه سرو صدای زیاد در ساختمان شدم و ناگهان در منزل به شدت كوبیده شد . در را كه باز كردم یكی از همسایه گفت مصطفی روی پشت بام با شما كار دارد، بیایید بالا.» پدر شهید غنیان هنگامی كه به پشت بام ساختمان هشت طبقه میرسد به وی می گو یند كه به علت تیراندازی باید سینه خیز روی بام برود و در این هنگام پدر شهید غنیان پیكر نیمه جان فرزندش را در حالی كه یك گلوله شقیقه اش را سوراخ كرده در آغوش میگیرد، مصطفی پس از دقایقی در آغوش پدر به شهادت میرسد. خانواده این شهید پس از تحویل جسد به پزشكی قانونی و تنظیم شكایت از قاتلان وی با دادن تعهد مبنی بر عدم برگزاری مراسم ختم و یادبود و با وساطت دفتر واعظ طبسی كه از دوستان قدیمی پدر شهید غنیان می باشد ، موفق به دریافت جنازه فرزند شهیدشان پس از چند روز میشوند.
پدر شهید غنیان در مراسم ترحیم فرزند شهیدش در مسجد قبا شهر مشهد اینچنین میگوید: «... فرزندم این لیاقت را داشت که در راه اسلام و قرآن و در راه حفظ استقلال این کشور و در راه آزادی ملت مسلمان و عزیز ایران تنها سرمایه اش را که جانش بود غریبانه نثار کند.»
دروغگویی خبرگزاری فارس و روزنامه های وطن امروز و ایران و تكذیب پدر شهید غنیان
خبرگزاری فارس و روزنامه های وطن امروز و ایران دوروزنامه اصلی حامی دولت كودتا خبری مبنی بر اینكه پدر شهید غنیان در مجلس ختم فرزندش در سخنانی در « مسجد كرامت » مشهد ، مهندس موسوی را مسئول شهادت فرزندش میداند ، منتشر میكنند.
این خبر دروغ در حالی منتشر میشود كه تنها مراسم ختم شهید غنیان در« مسجد قبا» واقع در بلوار خیام مشهد برگزار شده است.
این عمل ناجوانمردانه رسانه های حامی كودتا با عكس العمل شدید پدر شهید غنیان در مشهد روبرو می شود. به نحوی كه فشار های نهاد های انقلابی و دوستان پدر شهید غنیان مانند استان قدس رضوی ،خبرگزاری ایرنا منطقه خراسان را مجبور به مصاحبه با پدر این شهید ودرج تكذیبیه وی می كند. ولی با این حال تا كنون رسانه های كودتاچیان خبردروغ و جعلی خود را تصحیح نكردند.

حسین اختر زند
محل شهادت : اصفهان تاریخ شهادت : 25 خرداد 1388 شهادت بر اثر : پرتاب از بالای ساختمان توسط نیروهای مهاجم لباس شخصی
شبکه جنبش راه سبز (جرس): اعتراض های مردمی طی دو ماه گذشته، محدود به تهران نبود. مردم در بسیاری از شهرهای کشور نیز لب به اعتراض گشودند و با برخورد خشن نیروهای مسلح و لباس شخصی ها روبرو شدند. برخوردی که به شهادت رسیدن جمعی از جوانان وطن منجر شد. اصفهان نیز در این راه شاهد قربانی شدن یکی از فرزندانش بود.
حسین اخترزند، در روز 25 خرداد، بنا بر آنچه شاهدان عینی روایت کرده اند به طرز وحشیانه ای به شهادت رسید. “حسین اخترزند ” فرزند مرحوم مرتضی ، 32 ساله (متولد 27 آذر ماه سال 1355) نان آور خانواده بود . وی در روز دوشنبه25 خرداد ماه بعد از کار به سمت دروازه شیراز حرکت می کند .آنجا کانون در گیریها بوده و عده ای بسیجی و لباس شخصی به دنبال تعدادی از مردم می گذارند .و حدود 15 نفر از مردم از درب پارکینگ مجتمع پزشکان (واقع در دروازه شیراز – بن بست هاله )وارد ساختمان می شوند و هر کدام به طبقه و یا اتاقی پناه می برند . اما متاسفانه حسین و یک نفر دیگر که هنوز نامش را نمی دانیم در پشت بام طبقه سوم به دست بسیجی ها می افتند و مورد ضرب و شتم بسیار زیادی قرار می گیرند و بسیجی های بیرحم آنها را از طبقه ی سوم به پایین پرتاب می کنند.
پیکر نیمه جان حسین به تلاش مردم به بیمارستان منتقل می شود، اما متاسفانه ساعتی بعد، مقابل چشمان مادر و خواهر و برادرانش جان می سپارد.
مقام های امنیتی استان خیلی تلاش کردند تا بدون سر و صدایی جنازه این شهید سبز اصفهان دفن شود ولی خبر شهادت حسین خیلی سریع در اصفهان منتشر و مراسم ختم وی با حضور گسترده مردم و رئیس ستاد میرحسین موسوی برگزار شد


رامین قهرمانی
محل شهادت : بیمارستانی در تهران تاریخ شهادت : شهادت بر اثر : شکنجه
شبکه جنبش راه سبز (جرس): رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفای از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادر به شهادت رسید.
سایت نوروز در این خصوص نوشته است، در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق دوربین مداربسته یک بانک چهره رامین قهرمانی را شناسایی شده وبرای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند.
به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل ماموران به مادر او می گویند که فرزندش هرچه زودتر خود را معرفی کند.
مادرشهید قهرمانی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند. اما رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفای از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود.
او پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز از پا او را آویزان کرده اند. شهید رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری و به شهادت میرسد.
خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند، 5 نفر از اعضای فامیل او دچار فشارهای عصبی شدید شده تا جایی که برخی از آنها کارشان به بیمارستان کشیده شده است.
شهید رامین قهرمانی متولد سال 1358 بوده و محل سکونت وی در خیابان شهرآرا است


مسعود هاشم زاده
محل شهادت : تهران- خیابان شادمان تاریخ شهادت : سی ام خرداد 1388 شهادت بر اثر : اصابت گلوله به قلب
شبکه جنبش راه سبز (جرس): یک روز قبل، آیت الله خامنه ای در مراسم نماز جمعه با بدعت خواندن اعتراضات خیابانی، معترضان را تهدید کرده بود که رفتن در خیابانها، فرصت را برای "تروریست ها" مهیا می کند. همه این تهدید را جدی گرفتند ولی کسی جا نزد. فردا طبق خبر از قبل اعلام شده، شهر یکپارچه به پا خاست. خیابان آزادی و انقلاب و جمهوری و خیابانهای اطراف، پر شد از آتش دود.
آنها که باید امنیت مردم و معترضان و تجمع کنندگان را تامین می کردند، شدند ناقض امنیت، صدای گلوله شهر را پر کرده است و هر از گاهی صدای فریاد جوانانی که بهت زده می گویند "کشتند … کشتند"
آن روز سی ام خرداد بود، شنبه خونین. پلیس اعلام کرد آن روز 20 نفر کشته شده اند ولی هر چه از آن روز گذشت، اسامی جدیدی از شهدا منتشر شد تا روشن شود تعداد کشته ها نامعلوم است.
شهيد مسعود هاشم زاده ۲۷ ساله، یکی از همان جوانانی بود که در این روز به ضرب گلوله به شهادت رسید. عکس های و فیلم های زیادی از این روز منتشر شد که نشان می داد از داخل پایگاههای بسیج مردم را به گلوله بسته اند. اما تاکنون کسی نامی از تروریست ها را اعلام و پرونده ای تشکیل نشده است.
شهید هاشم زاده در خیابان شادمان بالاتر از خيابان آزادی به ضرب گلولۀ مستقيم از روبرو که به قلبش اصابت نمود به شهادت رسيد و پيکر پاکش در روستای ولی آباد خشک بيجار گيلان به خاک سپرده شد. میلاد هاشم زاده برادر کوچکتر مسعود حادثه شهادت برادر و حوادث پس از آن را اینگونه روایت می کند:
"زمان مرگ مسعود فقط من، پدرمان و او در تهران بودند و بقیه خانواده در شمال زادگاه پدری مسعود به سر می بردند. مسعود ساعت شش بعداز ظهر روز ۳۰ خرداد برای دیدار با یکی از دوستانش در اطراف منزل به خیابان شادمان مراجعه می کند ولی دیگر برنمی گردد.
زمانی که به خانه رسیدم پدرم تنها بود و من قبل از رسیدن به خانه درگیری ها و شلوغی ها را دیده بودم، نگران شدم و به سوی خانه دوستش رفتم، به چهار راه نصرت داخل خیابان شادمان که رسیدم دیدم صدای تیر می آید و یک سری تیر خورده اند. متوجه شدم مجروحان را به درمانگاهی در محل می برند. زمانی که به درمانگاه رسیدم از روی ساعت، انگشتر و لباس مسعود، او را شناختم و از دیدن صحنه جا خوردم."
میلاد می گوید: "از آنجایی که اقوام درجه یک مسعود هاشم زاده در تهران نبودند، قرار بر این می شود که پیکر او را به زادگاهش در شمال ایران در اطراف رشت منتقل کنند. دنبال آمبولانس بودیم ولی اصلا آمبولانسی برای انتقال مسعود نبود. در این رفت و آمدها پسر صاحبخانه گفت که او با ماشین شخصی اش به شهرستان می برد. دکتری هم که آنجا بود گفت برای انتقال به شهرستان گواهی فوت می نویسد. ساعت پنج و نیم صبح یک شنبه به زادگاه خود سمت رشت رسیدیم. شبانه برادر و پسر خاله هایم را در جریان گذاشتم که مسجد آماده کنند، شورای محل و بستگان و اهالی محل بودند. اما زمانی که ما رسیدیم به ما گفتند مسعود را نمی توانیم در آنجا خاک کنیم، دلیلش را کامل نبودن مجوز اعلام کردند. به ما گفتند مسعود باید به پزشکی قانونی برده و علت فوتش کاملا مشخص شود. بعد از آن من و راننده ماشین را برای بازجویی به آگاهی بردند که چرا این اتفاقات رخ داده است و تا ۴۸ ساعت بعد بازداشت بودیم. نگذاشتند من در مراسم خاکسپاری برادرم شرکت کنم."
به گفته برادر کوچک مسعود هاشم زاده در گواهی فوت از طرف پزشکی قانونی نوشته شده است، اصابت گلوله به قلب و سوراخ کردن ریه، پارگی ریه و خونریزی داخلی و خارجی شدید.
میلاد هاشم زاده در بخش دیگری از گفت و گو با اشاره به ایجاد محدودیت هایی برای خانواده هاشم زاده می گوید: "آنها گفتند اگر مراسم بگیرید هم برای خود و هم خانواده سخت می شود. خیلی زودتر بروید تهران و نمانید."
خانواده هاشم زاده با امضای تعهدی اجازه پیدا می کنند که بدون برگزاری مراسم بر سر خاک بروند و تجمعی به هیچ عنوان شکل نگیرد.
خانواده هاشم زاده با خانواده سهراب اعرابی یکی دیگر از کشته شدگان حوادث اخیر ملاقات داشتند. همچنین میرحسین موسوی و تعدادی از اعضای ستاد او برای دلجویی از خانواده هاشم زاده به دیدار آنها رفته اند. مادران صلح و مادران عزادار نیز با مادر مسعود هاشم زاده دیدار کردند.
اعضای خانواده هاشم‌زاده با سپردن شناسنامه‌ها و کارت‌های ملی‌شان به عنوان ضمانت، شامگاه پنج‌شنبه اول مرداد آزاد شدند

بهزاد مهاجر
محل شهادت : تهران تاریخ شهادت : شهادت بر اثر : اصابت گلوله به قلب
تنش سخت مثل سنگ شده‌ نتيجه 50 روز حبس در سردخانه است (سردخانه همان زندان مردگان است؟). غسالها به سختي برش مي‌گرداندند بدن يخ‌زده‌اش در گودي سنگ غسل جا نمي‌شود. بدنش باد كرده و متورم است، سرتاسر سينه زير گردن تا ناف، از اين شانه تا آن شانه، صليب‌وار شكافته شده انگار كالبد شكافي‌اش كرده‌‌‌اند شايد هم دنبال گلوله بوده‌اند. يك دايره كوچك روي سينه چپ، همان‌جا كه روزي قلبي مي‌تپيده جاي گلوله را نشان مي‌دهد. سوراخ روي سفيدي سينه، بد جور به چشم مي‌آيد برعكس آن سوراخ كوچك ديگر كه پشت بازوي راست جا خوش كرده و كسي نمي‌بيندش. بي‌دليل هم نيست وقتي جنازه را برمي‌گردانند آنقدر پشت خونين و پاره پاره‌اش چشم آدم را سوزن مي‌زند كه ديگر حواست به سوراخ كوچك پشت بازو نباشد. چند گلوله خورده؟ دو تا، شايد هم يكي، شايد دستش را هنگام تيراندازي سپر كرده اما گلوله از بازويش عبور كرده و به سينه نشسته اما جاي خروج گلوله از آن طرف بازو كجا است؟ نمي‌دانم.
غسالها، كماكان مي‌شورندش. معلوم است قبل از مرگ بيمارستان بوده، چسبها و سوزنها و چيزهاي ديگري كه اسمشان را نمي‌دانم اما در بيمارستان به تن و بدن آدم آويزان مي‌كنند هنوز بر پيكر سنگ شده‌اش آويزان است. غسال با دست همه را مي‌كند. در جوي پائين سنگ، خونابه چسبها و سوزنها و ... را با خود مي‌برد. پنبه‌هاي سفيد، پيكره پاره پاره‌اش را در برمي‌گيرند. كتان را مي‌برند و كفن مي‌كنند.
تعدادمان كم است. بيست سي ‌نفري مي‌شويم. گرماي ظهر مرداد آدم را داغ مي‌كند. اما خوبي‌اش اين است كه اشك را همان روي صورت بخار مي‌كند. مامان تقريبا از حال رفته، ناله‌هاي نامفهوم مي‌كند. خاله مثل هميشه در سكوت گريه مي‌كند. از شدت تكان شانه‌هايش مي‌توان شدت گريه را فهميد. خانواده پسردار خوبي‌اش اين است كه براي بر دست گرفت جنازه، آدم كم نمي‌آوري. من و دو برادرم، سه پسرخاله و سه پسردائي، گرداني هستيم بي خواهر. مي‌بريمش قطعه 208 خودش قبلا قبر كنار عزيز را براي خودش خريده بود. مي‌خواست كنار مادرش دفن شود. در قبر گذاشتيمش. ماشين پليس كنار ايستاده، مامورها فقط نگاه مي‌كنند، بدبختها بهانه ندارند ما كاري نمي‌كنيم گريه داغ مرداد و خاك گرم بهشت زهرا و جنازه زير خاك مگر مي‌گذارد؟
عجب! چه راحت مي‌‌نويسم، هيچ وقت فكر نمي‌كردم بتوانم به اين راحتي بنويسم دائي بهزاد را در قبر گذاشتيمش، دائي كوچك را، دائي شوخ و شاد را، مدتي بود نديده بودمش هم تنبلي من هم ... ديروز كه با مامان خانه‌اش رفتيم دنبال شناسنامه و سند قبرش، چه كشيديم. به تنهائي عادت كرده بود. خانه كوچك و تميزش، لباسهاي نوئي كه تازگيها خريده بود. دو دست كت شلوار آويزان در كمد، كاغذ كنار تلفن: قند، روغن سرخ كردني، آلو و ... گويا فهرست خريد بوده. بربري‌هاي با دقت تكه شده در يخچال، بادمجان سرخ شده در فريزر، ظرف‌هاي مرتب چيده شده در آب‌چكان، خانه كوچكش چقدر منظم و مرتب است. چه كسي مي‌گويد خانه بي زن، بي‌سامان است. مسواك جلوي آينه، عكس من و نسرين و عزيز كنار تلفن، جزئيات است كه آدم را آتش مي‌زند. هيچ وقت فكر مي‌كردي كسي با ديدن حوله و مسواكت آتش بگيرد؟ من و مامان گرفتيم.
حالا اين زندگي ساده كوچك معمولي و زيبا به زير خاك رفته، آخ ... چه ساده مي‌نويسم «زير خاك رفته»، دائي بهزاد را من، اشكان، سينا، ارسلان، علي، البرز و بابك دفنش كرديم (بهتر که رهام نبود از همه غصه خورتر است)، گذاشتيمش زير خاك، كنار عزيز، با تن سخت و پاره‌پاره‌اش، با جاي گلوله (گلوله‌ها؟)، با همه سختي و مشقتي كه در این چهل و هفت سال كشيده بود. او را راحت گذاشتيم زير خاك همان قبرستاني كه چهل سال پيش پدرش در قطعه 2 آن دفن شده‌بود. همان وقتي كه يتيمي و محروميت آغاز شده بود. گذاشتيمش زير خاك با همه سالهاي سختي و فقر، با تنهائي و كار، با سالهاي جنگ و جبهه، با آرزوهاي ساده يك آدم معمولي!
خاك را ريختيم. دائي! خداحافظ، خداحافظ همه جواني حسرت، همه شبهاي تنهائي، همه روزهاي آهن و عرق؛ تو ماندي و خاك، ما رفتيم و خشم

اشکان سهرابی
محل شهادت : تهران، منطقه سرسبیل تاریخ شهادت : 30 خرداد 1388 شهادت بر اثر : اصابت گلوله
"نگران نباش برمی گردم" این جمله را گفت و رفت. از آن وقت 40 روز گذشت ولی اشکان دیگر برنگشت. صدای شعارهای مردم در خیابانها نمی گذاشت در خانه بماند، قلب اش پیش دوستانش بود که در خیابانها ایستاده اند تا حق شان را بگیرند. روز قبل رهبری اتمام حجت کرده بود که اگر به خیابانها بروید و اعتراض کنید تروریست ها ممکن است فرصتی پیدا کنند. ولی برای اشکان چه تفاوتی داشت، می‌رفت گلوله بود و برمی گشت ویرانه ای که برای اش خیلی کوچک بود. او مانده است میان رفتن و ماندن، همه جا شده شور و شوق و اشتیاق، به دور و برش نگاه می کند، صدا، صدای گلوله است و بو، بوی باروت؛ هراسی به دل ندارد او قرار نیست دیگر برگردد.
کسی نمی داند وقتی گلوله به تن نازنین اش برخورد کرد او چه برزبان آورد، ولی حالا خون او شده یک دنیا پیام ، پیامی که نمی گذارد ببینی، بشنوی و به سکوت برگزار کنی. اینگونه است که بعد از چهل روز مردم به خانه ها برنگشته اند. دیروز هر که می توانست بر مزارش حاضر شد و هرکه نتوانست برود، دلش را روانه بهشت زهرا کرد. دیروز جمع همه همکلاسی هایش جمع بود، اشکان هم بازی دیروز، امروز شده ورد زبان همه، کسی باور نمی کند. او فقط بیست سال داشت، تازه دانشجو شده بود. او دانشگاه قزوین قبول شده بود ولی از دانشگاه دیگری سردرآورد، او قرار بود آی تی بخواند، ولی مجالش ندادند. حالا او در قطعه 257 کنار همه آنهایی است که راه آزادی را پیش رویمان باز کردند.
صحبت های خواهرش را تا حالا صد بار خوانده ام ولی باز می خوانم، واقعا اشکان چگونه رفت، خواهرش می گوید: "اشکان تازه از باشگاه برگشته بود. به ما گفت مردم در خیابان‌ها در حال تظاهرات هستند و همه جا را آتش گرفته‌ است. گفت که با زحمت به منزل رسیده‌ است و نیروهای گارد ویژه همهٔ خیابان‌های اطراف را بسته‌اند و مردم را متفرق می‌کنند. مادرم از من خواست که مانع ازبرگشتن اشکان به خیابان شوم. من هم تمام تلاشم را کردم که حواس اشکان را به مسائلی غیر از خیابان بکشانم اما شلوغی‌های خیابان ما هرلحظه بیشتر می‌شد. مردم به کوچه‌ها و منازل پناه می‌بردند. صدای شعارهای مختلفی را می‌شنیدیم و صدای تیراندازی و بوی گاز اشگ‌آور همه جا را گرفته بود. از اشکان خواستم که به خیابان نرود. اما او آخرین حرفش را به من زد و از خانه خارج شد: «نگران نباش، بر می‌گردم".

امیر جوادی لنگرودی
محل شهادت : زندان اوین تاریخ شهادت : شهادت بر اثر : شکنجه
روزنامه‌ی "اعتماد" چاپ تهران نیز با درج خبر شهادت امیر جوادی‌ در زندان اوین، گزارش داده است که او دانشجوی رشته‌ی مدیریت صنعتی دانشگاه آزاد قزوین بوده است. به گزارش "اعتماد" از خانواده‌ی این دانشجو خواسته شده بود، روز یکشنبه صبح برای تحویل پیکر او مراجعه کنند. هنوز محل مراسم ختم و یادبود این شهید جنبش سبز اعلام نشده است.
تنها دو روز بعد از انتشار خبر شهادت محسن روح الامینی در زندان اوین و زیر شکنجه بازجویان، خبرگزاری ها از به شهادت رسیدن جوان دیگری در قتلگاه اوین دادند. امیر جوادی لنگرودی نام تازه ای است که به لیست بلند بالای شهدای جنبش سبز اضافه شده است.
علی جوادی لنگرودی پدر این شهید جوان، در نامه ای که خبرگزاری هرنا آن را منتشر کرده استف نوشته است:
حال كه اين نامه را ارسال مي‌كنم از اوين زنگ زدند و گفتند بيا جنازه‌ی پسر و جگر گوشه‌‌ات را از پزشكي قانوني تحويل بگير. لازم است بگويم پسرم در تاريخ 18 تیر ماه در محدوده‌ی امیرآباد توسط لباس شخصي‌ها مصدوم و در بيمارستان بستري بود اما پس از بهبودي به زندان اوين برده شد و حالا جنازه‌ی پسر 24 ساله‌ام را تحويلم می‌دهند.
پدر شهید امیر جوادی اضافه کرده است که امیر پسري بود به دور از جريانات سياسي و فقط عاشق وطن بود همين و بس پسري مودب و سر به زير كه به تازه‌گي مادرش را از دست داده بود و عزادار مادرش بود. حال من تنها بايد براي‌اش عزا بگيرم و مادري نيست تا برايش گريه كند.
دوستان امیر که هنگام دستگیری و ضرب و شتم در روز 18 تیر در خیابان امیر آباد تهران همراهش بوده اند روایت تلخی از این روز دارند. گفته می شود در هنگام دستگیری آنقدر با سر و صورت امیر با باتوم ضربه زدند که به نظر می رسید بینایی اش را همانجا از دست می دهد. دنده هایش می شکند و احتمالا علت مرگ خونریزی داخلی و آسیب دیدگی ریه هایش بوده است.
امیر با چنین حالتی بجای انتقال به مرکز اورژانس، به همراه تعدادی دیگر به زندان کهریزک منتقل می شود. او چند روز با این وضعیت آنجا نگهداری، بعد به زندان اوین منتقل می شود. آنطور که پدرش هم در این نامه نقل کرده، امیر چند روزی هم در بیمارستان تحت مراقبت بوده ولی مجدد به اوین بازگردانده می شود و در آنجا به شهادت می رسد

محسن روح الامینی
محل شهادت : زندان اوین
تاریخ شهادت : اول مرداد 1388
شهادت بر اثر : شکنجه و ضرب و شتم
عرفان محمدیقتل پسر دکتر عبدالحسین روح الامینی نجف آبادی از اعضای ستاد انتخاباتی محسن رضایی و رئیس مرکز انستیتو پاستور ایران، در زندان اوین، می تواند پیام آور دو واقعیت تلخ باشد. اول اینکه تعداد کشته شدگان و برخورد با بازداشت شدگان به درجه ای از شدت رسیده که دامن خودی ها را نیز گرفته است. دوم اینکه قبح کشته شدن بازداشت شدگان در نزد حکومت ریخته شده و دیگر نظام در اعمال خشونت عریان به مرحله ای رسیده است که از کشتن افراد در زندان، که مسوولیت مستقیم آن مطابق قوانین داخلی و بین المللی با مقام های ارشد هر نظامی است ابای ندارد.
محسن روح الامینی که دیروز خبر شهادت اش به سرعت در خیلی از سایت های خبری منتشر شد، گفته می شود در جریان اعتراضات مردمی به نتیجه انتخابات و در سالروز 18 تیر در تهران دستگیر و روانه زندان اوین شده و به خانواده اش اطلاع داده بودند که بزودی آزاد می شود، اما چند روز بعد مطابق اول مرداد ماه جنازه او را به خانواده اش تحویل می دهند. بنابر اخبار منتشر شده، وی بعلت ضربات وارده بر سرش و عدم مراقبت پزشکی به شهادت رسیده است. همچنین گفته می شود او سومین پسر دکتر روح الامینی و از طرفداران میرحسین موسوی بوده است. دو برادر دیگر او از هواداران محسن رضایی بوده اند. وابستگی پدر این شهید جنبش سبز به جریان خود خوانده اصولگرا، باعث شد تا این خبر با سرعت بیشتری نسبت به دیگر شهدای جنبش سبز به صورت فراگیر منتشر و خانواده اش از طرف مقام های رسمی نظام پیام تسلیت دریافت کنند. محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت، ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما و شهاب الدین صدر رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس از جمله کسانی بودند که پیام تسلیتی برای پدرش ارسال کردند. گفته می شود پدر او از دوستان نزدیک احمدی نژاد است و با حکم وزیر بهداشت دولت او به ریاست انستیتو پاستور رسیده است.
بعد از به قتل رسیدن شماری از زندانیان سیاسی در زندان های کشور در دهه شصت، که با اعتراض آیت الله منتظری و برکناری ایشان از قائم مقامی رهبری منجر شده بود، موضوع قتل بازداشت شدگان در ایران، زمانی بصورت گسترده و در سطح بین المللی مطرح شد که زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ایرانی-کانادایی در زندان اوین کشته شد. در این رخداد که از سوی نمایندگان مجلس ششم با جدیت پیگیری شد، نام قاضی مرتضوی بعنوان متهم ردیف اول مطرح، ولی هیچگاه به اتهام وی رسیدگی نشد تا بعد از آن، خبر کشته شدن شمار دیگری از بازداشت شدگان منتشر شود.

قتل اکبر محمدی، زهرا بنی یعقوب، امید رضا میر صیافی و دهها نمونه دیگر، بی آنکه کسی خود را پاسخگو بداند به وقوع پیوست تا در شرایط فعلی که شمار زیادی از خانواده های ایرانی که فرزندانشان در بند گرفتار شده اند در نگرانی و بی پناهی، شنیدن خبری از عزیزانشان را به انتظار بنشینند. براساس گزارش های منتشر شده طی روزهای اخیر جسد شماری از بازداشت شدگان اخیر به خانواده های آنها تحویل شده است و جسد شماری دیگر هنوز در سردخانه های اطراف تهران نگهداری می شود. گفته می شود حمید مداح؛ دانشجوی فعال ستاد مرکزی موسوی در مشهد، سهراب اعرابی و محمد کامرانی از دیگر جوانانی هستند که پس از بازداشت و ضرب و شتم به شهادت رسیده اند.
نگرانی از به شهادت رسیدن شمار دیگری از بازداشت شدگان، از این جهت بصورت جدی وارد است که تصاویر و فیلم های منتشر شده از حوادث اخیر بوضوح نشان می دهد که سرکوبگران، پس از ضرب و شتم مردم خصوصا جوانان با باتوم های برقی، آنها را بازداشت و روانه زندان می کنند، در حالیکه این تصاویر گویای این واقعیت است که، این افراد بعلت شدت ضربات وارده، باید به جای بازداشتگاه مستقیما به مراکز اورژانس کشور منتقل شوند. حقی که دستگاههای قضایی و امنیتی و نظامی در حال حاضر از بازداشت شدگان آسیب دیده سلب می کنند. این مهم نه تنها در قوانین و استانداردهای جهانی بعنوان حداقل حقوق زندانیان و بازداشت شدگان بیمار و آسیب دیده به رسمیت شناخته شده، بلکه مطابق قوانین مصوب مجلس شورای اسلامی نیز حفاظت از جان زندانی برعهده سازمان امور زندانهاست.
امروز محسن روح الامینی در زندان به شهادت رسید، دیروز امید رضا میر صیافی ها و دریغ که فردا نام های تازه ای از پرپرشدن جوانان سبز وطن در قتل گاه اوین بشنویم.
آخرین خبر رسیده از برگزاری مراسم ختم محسن روح الامینی در مسجد بلال سازمان صدا و سیما در روز یکشنبه حکایت دارد

ندا آقا سلطان
محل شهادت : تهران - خیابان خسروی تاریخ شهادت : شهادت بر اثر : اصابت گلوله
فراموش نمی کنم هرگز چشمان معصوم و سیاهی را که آخرین نگاه را به آسمان تهران کرد و ناباورانه به جهانی پر از ظلم و بی عدالتی خیره ماند و بسته شد و رفت.

فراموش نمی کنم دخترکی را که ساده، بسادگی مرگ، بسادگی رفتن، ناله ای برآورد و بر زانو نشست و دست هایش رها شد و خون پاشید توی صورتش و چهره زیبای پر از طراوتش را پوشاند.

هرگز، فراموش نمی کنم بانویی را که ایستاده بود و می نگریست مردمان سخت کوش عدالتخواه در جستجوی آزادی را و یکی از همانها بود و به جرم زیستن در سرزمینی که مزد گورکن از زندگی آدمی افزون است، گلوله ای بر سرش نشست و رفت.

فراموش نمی کنم، نمی کنیم، نخواهیم کرد، ندایی را که از سرزمین ما بلند شد، ندایی بلند و پر آوازه شد، ندایی زیبا و آزاد بود، ندایی که صدای ما بود و مظلومیت مردم ما بود و مثل سهراب و محسن و دهها جوان هموطن ما، صدای حق خواستن ما را به گوش همه جهان کشاند.

ندا حالا دیگر ندای همه ماست، صدای همه ماست، حالا همه ندا را می شناسند، حالا دیگر ندا یعنی آزادی، یعنی جنبش مردم ایران برای آزاد بودن و آزاد زیستن، ندا یعنی ایران، ندا یعنی صدای ملتی که می خواهد بگوید ما شایسته تریم از اینکه هستیم.

ندا، در کمتر از یک هفته تصویری زیبا شد که زشتی نفرت انگیز محمود احمدی نژاد را از تمام تصاویر جهان حذف کرد و حالا دیگر جهان ما را نه تروریست هایی زیاده طلب و زورگو، بلکه مردمانی در جستجوی آزادی و حقوق مدنی می شناسند.

ندای عزیز! حالا دیگر تو تنها نیستی، سهراب و محسن و رامین و امیر و داوود و دهها شهید دیگر نیز آمده اند، آمده اند تا بگویند که تو تنها نیستی و آن چشمانی که بسته شد، بیهوده جهان را ترک نکرد. هزاران جوان دیگر در زندانها حق شان را می خواهند اگرچه با رنجی بزرگ هر روز شکنجه می شوند.

ندای ما! ما فردا، در چهلمین روز تو می آئیم تا بدانی و ببینی که همه نداها و سهراب ها هستند و خواهند ماند تا خواب دشمنان آزادی را چنان برآشوبند که بیداری و آزادی و نان بر سر سفره هر ایرانی باشد. ما همه هستیم، ما ملتی شجاع و نیرومندیم، ما ملتی بی شماریم.

برای برگزاری چهلم ندا همگی به مصلای تهران می رویم. تهران فردا شهر سبز ماست. با همت همه ملت شجاع ایران، دولت چنان به وحشت دچار است که مجبور است بسرعت همه رفقا و دوستان ما را از زندان آزاد کند. به همین دلیل آنها مطمئنا فردا جرات دستگیری و ضرب و شتم را ندارند، همه باید در کنار هم باشیم، برای دفاع از آزادی، برای بزرگداشت شهدای مان و برای پس گرفتن رای مان. ما حق داریم بزرگداشت شهدای مان را برگزار کنیم، چه وزارت کشور مفتخورهای میلیاردر بخواهند و چه نخواهند.

احمدی نژاد حق ما را غصب کرده است، ما نخواهیم گذاشت او دولتش را اداره کند، ما رئیس جمهورمان را انتخاب کرده ایم و گواه حقیقت بودن ما هزار هزار دلیل است، از جمله شاهدان شهید ما. میر حسین موسوی رئیس جمهور ماست و فردا او نیز یکی از ماست، یکی از میلیونها ایرانی که راه آزادی را برگزیده است. ما در تمام شهرهای ایران، در تمام شهرهای جهان، در هر جایی که یک ایرانی وجود داشته باشد، شهادت ندا را با عظمت و استواری برگزار می کنیم. این حق ماست. فردا شهر شهر نداست و فردا شهر را با رنگ سبز می آرائیم. فردا از آن ماست.

فردا عصر، شش عصر، مصلی میعادگاه ماست.

ابراهیم نبوی
هفتم مرداد 1388

ندا؛ سمبل شهدای راه سبز آزادی

ندا آقاسلطان
شنبه 30 خرداد 1388 – امیر آباد – کوچه خسروی – دوربین موبایل روی دست حرکت میکند.صدایی از پشت: این تیر خورده.
دوربین به سرعت و با حرکتی ناشیانه به دختری که روی زمین دراز کشیده نزدیک می‌شود. چشمهای دختر به گوشه چرخیده و به دوربین خیره می‌شوند.صدای مرد جلوی دوربین: «نترس. نترس. ندا جون نترس. ندا نترس. ندا نترس. ندا. ندا بمون. ندا بمون. بمون. بموووووووون.» (صدای مرد در بین جیغ و فریاد مردم محو میشود). رگه های خون کم کم صورت دختر را میپوشاند و چشمهایش همچنان رو به دوربین خیره مانده اند. ندا آقا سلطان, دانشجوی 28 ساله فلسفه, در روز شنبه سی خرداد در کوچه خسروی امیرآباد, به ضرب گلوله یک موتورسوار از پا در آمد. گفته می شود، مردم توانسته اند ضارب را از موتور پایین انداخته و در مدت کوتاهی که دوره اش کردند کارت بسیج او را بگیرند.اما به گفته شاهدان عینی نیروهای لباس شخصی به سرعت با آمبولانسی به داخل کوچه خسروی حمله کرده, ضارب را به داخل آمبولانس انداخته و از کوچه خارج کردند.
صحنه جان دادن ندا در دوربین موبایل یک رهگذر ثبت و در کمتر از چند ساعت روی اینترنت به تمام دنیا مخابره شد. فیلمی یک دقیقه ای که در خبرگزاری‌های بین‌المللی سراسر دنیا بارها و بارها نشان داده و تفسیر شد و توجه دنیا را تا حدی به خود جلب کرد که حتی برخی از رهبران کشورهای بزرگ دنیا و سخنرانان متعددی به مرگ او اشاره کردند.
این ویدئو یک دقیقه‌ای چهره مردم ایران و اعتراضات خیابانی‌شان را در چشم جهانیان دگرگون کرد. دختری جوان, دانشجوی فلسفه, با شلوار جین و کتانی ساده, بی سلاح, که روی زمین افتاد و با چشمهای خیره به دوربین جان داد.
ایرانیان بسیاری اسم خود را درشبکه اجتماعی فیس بوک به ندا تغییر دادند، جهانیان با بی دفاعی او همدردی کردند و فیلم یک دقیقه ای مرگ ندا سمبل مبارزه مسالمت آمیز مردمی شد که با خشونت سرکوب شدند. خوانندگان زیادی برای ندا خواندند و تصویر او در نقاشی‌ها و پوسترهای زیادی نمایان شد.
اما در ایران از برخی از تریبونها داستان مرگ ندا به گونه‌ی دیگری تعبیر شد. مرگ او را پروژه از پیش طراحی شده "اغتشاشگران" تعریف کردند و پخش فراگیر فیلم او در شبکه‌های خبری و حتی شبکه‌های مستقل اجتماعی روی اینترنت را "دروغ پردازی" ماشین تبلیغات غرب نامیدند. از جمله سید احمد خاتمی عضو هیئت رئیسه مجلس خبرگان و امام جمعه موقت تهران که از تریبون نماز جمعه به تحریف واقعیت پرداخته و می گوید: "در اغتشاشات اخير يك خانم كشته شد، اوباما برايش اشك تمساح ريخت و غرب معركه گرفت. هر عاقلي كه فيلمش را ببيند متوجه مي‌شود كار خود اغتشاش‌گران است... اين خانم در كوچه خلوت بوده است. در كوچه خلوت كه نمي‌كشند، دستگير مي‌كنند. معلوم است كه اگر كار نظام بود، در خيابان برخورد مي‌كرد. اغتشاشگران برنامه‌ريزي كرده بودند كه بعدا بهره‌برداري كنند."
همچنین آقای مقدم فر مدیر مسوول خبرگزاری فارس که در مصاحبه ای با شبکه تلویزیونی خبر او را "مانا صالحی" مینامد و پخش خبر مرگ او را "بزرگ نمایی" شبکه‌های خارجی می‌خواند و تاکید می‌کند که تیراندازی به ندا از پشت سر صورت گرفته است.برای خیلی‌ها مهم نبود و نیست که ندا آقاسلطان که بود؟ از چه گذشته ای آمده بود؟ ... مهم این بود که جان دادن بی دفاع و معصومانه او در برابر چشمان جهانیان تبدیل به یکی از سمبلهای جنبش سبز و مسالمت آمیز مردم ایران شد. ندا به شهادت رسید ولی نام او در تاریخ جنبش سبز ایران جاودانه شد

سهراب اعرابی
خانه‌ي سهراب اعرابي در همسايگي ماست. مادر سهراب دوست همسر من است. مراسم سوگواري سهراب ساده، پرشور و پرشمار بود. چندين شب پياپي براي ديدن خانواده‌ي سهراب رفتيم. هر شب پرده‌اي از تراژدي سهراب بازگو مي‌شد. مادر سهراب از لحظات خوف و رجا، از نگراني‌ها و اضطراب‌هايش و از لحظه‌ي گم شدن سهراب و روزهاي بي‌خبري سخن مي‌گفت. از کتاب دعايي که بر سرگرفته بود؛ از روزهاي ترس، از ديدار آخر با فرزند و لحظات خاکسپاري.

جوانان، در شب سوم سهراب، محله را شمع آذين کرده بودند. در دو سوي خيابان شمع‌هايي روشن کرده و تابلويي از شمع‌هاي افروخته با نام سهراب ساخته بودند. مردم سرود مي‌خواندند و شعار مي‌دادند. آن شب، اشک‌ريزان به سوي خانه رفتم و تا صبح با شعرهاي خود گريستم.

اين روزها، پاره‌اي از آن اشعار را تايپ کردم و به ديگران دادم تا بخوانند. اين ابيات، بيانگر دل‌نگاره‌هاي يک روح سرگردان و نژند، از مشاهده‌ي رنج‌هاي مردم ايران است. آنچه در آن شب سرودم، گزارشي است از خاطرات مادر سهراب که با ديگر سوگواران در ميان گذاشته بود.

در همان شب، مادر و پدر مسعود هاشم‌زاده نيز آمده بودند، سوگواراني با درد مشترک که يکي ديگري را تسليت مي‌گفت، صحنه‌اي عجيب از همبستگي و فداکاري. مادر سهراب، دست مادر مسعود را گرفته بود و به او مي‌گفت: « من به فرزندانم گفتم که شما کاري نکنيد، من حق فرزندم را خواهم گرفت و ...»

در سالهاي جواني، شعر مي‌خواندم و شعر مي‌گفتم. اين عادت ديرينه، بخشي از تلاش‌هايم براي فهميدن رمز و رازهاي زبان فارسي بود. گام نخست در فراگرد فهميدن معنا و هويت تاريخي يک ملت، بازخواني زبان و ادبيات اوست. اما هنگامي که شعري را به زبان مردم مي‌سراييد، با زندگي و هويت و زبان ملت خود گفتگو مي‌کنيد. آنچه در آن روزگار مي‌سرودم و آنچه در اين روزها، نه براي هدايت مردم، که براي فهميدن است. زماني که شاهنامه مي‌خواندم، داستان سوگ سيامک، سوگ سياوش و سوگ سهراب که هر يک چهره‌اي از تراژدي ملت ايران را نمايندگي مي‌کند، براي من داستاني خيالي يا قصه‌اي دروغين نبود، بلکه زندگي و زمانه‌ي حکيم توس را ترسيم مي‌کرد؛ از اينرو برخي از ابيات شگفت‌انگيز شاهنامه، در ذهن و جانم رسوب کرده‌اند. آن چنان که بعد از گذشت ربع قرن، همچنان کلمات و ابيات شاهنامه با من است و در ذهن و زبانم آشکار مي‌شود.

آن انديشه‌ي حس‌آميز که با اشک و لبخند درمي‌آميزد و خواب را از چشم‌ها مي‌برد، لحظه‌اي است که نه شاعرانه، بلکه از سر ناچاري به واژه‌ها و ايماژها پناه مي‌بريم تا با خويشتن و در خويشتن زندگي کنيم. کلمات با ما در مي‌آميزد تا از ظرف کوچک هستي ما راهي به سوي ديگر بگشايد.اشتغال اصلي من ترجمه‌ي قرآن است و شعرهايي اين چنين، اشک‌هايي است که بر کاغذ مي‌دوند.

آنچه مي‌خوانيد، گزارشي است از داستان سهراب و به بيان ديگر، بازخواني يک تراژدي ديگر در تاريخ ملت ايران. آنها که دستشان به خون سهراب‌ها آلوده‌ست، بدانند که خداوند بصير است و سميع است و آن صحنه‌هاي تلخ را ديده و آن ناله‌هاي مادران را شنيده است.
پرده‌ي نخست: گفتگوي مادر با سهراب در خيابان آزادي
چو سهرابِ نورسته آمد برش
فرو ريخت آب از مژه مادرش
چنين گفت مادر که اي نوجوان
خردمند و بيدار و روشن روان
فروزنده ماهي تو اندر سپهر
دلت شادمان و رخت همچو مهر
سواره سپاهان دشمن نگر
پر از خون دو ديده، پر از كينه سر
مرا اي دلآرام ِپاک و نويد!
ترا جامه سبز و دلت پر اميد
چو بايد ترا زندگانى دراز
مبادا به‌تو دست دشمن فراز
مبادا دل مادرت سوگوار
مبادا مرا ديده ابر بهار
* * *
همه پند وي داد و کرد آفرين
سپردش به دست جهان آفرين

پرده‌ي دوم: سهراب با مردم به سوي خانه مي‌رود، اما ...
همه جا سروداست و آواز و ساز
روان گشت و آمد سوي خانه باز
چو مردم به رامش، ز بيم گزند
نداده بهانه به تيغ و کمند
بناگه جهان شد غريوش بلند
دگرگونه گيتي و مردم نژند

سپاه سيه راه مردم گرفت
جهانى ازين مانده اندر شگفت
چو بگشاده دستش به تير و کمان
چه چاره؟ چه راهي؟ چه سنجد گمان؟!
چو بيدادُ گر خون مردم بريخت
ز سهرابِ و بختش نبايد گريخت
چنين گفت سهراب: « روزي جهان
بدانند و ننگي نماند نهان
منم نوجوان و منم تازه مرد
نه گرم آزموده ز گيتى، نه سرد
مرا بخت نيکم چو برگشته شد
سياووش ديگر بسي كشته شد
به مادر بگو راه من بسته‌اند
به تيغ و به تيري تنم خسته‌اند
نمُردَم من ازتيغ و تير و خدنگ
"سپرهاى چينى و ژوپين جنگ"*
که مُردَم من از رنج چندين ستم
رسيده چنين آب و آتش به‌هم
بنام نكو گر بميرم رواست
که من پور ايرانم و راه راست
تو آينده فرداي ما را ببين
هماني که مردم كنند آفرين»

پرده‌ي سوم: ديدار مادر با پيکر خونين سهراب
به ناباوري و شگفتي شگفت
تن سرد وي ديد و در بر گرفت
بگفت: « از رخ همچو ماهت دريغ
چو مهتاب هستي که پوشيده ميغ!
چگونه سپارم به خاکت چنين؟!
مگر اژدهاي تو شد اين زمين؟!
همه گنج گيتي به چشمم چو خوار
تويي آن يگانه مرا يادگار
مگر مادرت چون پدر مرده بود؟!
که پور جوانش به خون خفته بود
به دست نوازش، به آهنگ نرم
بپروردم او را به آغوش گرم
مباري تو اي ابر نازک‌دلم!
که آسوده گردد دل پرغمم
دلا! نازنين مرا برده‌اند
مرا ارغوان در چمن کشته‌اند
مياسا دلا ! و درنگم مخواه!
که خونهاي مردم نگردد تباه»
يکي آمد و مادرش را گرفت
بگفتش: « که بختت چو يزدان نوشت
سپهرش نهالي دگرگونه کشت
پس اينک چنان زي که ايزد سرشت»
برآورد فرياد و مادر بگفت:
« نهفته مباد اين ستم‌ها، نهفت!
چو سهراب من بي‌گنه کشته شد
نخ و پرنيان ستم رشته شد
هم‌آوازِ مردم، بخوانم درود
بخوانم ازين پس همه اين سرود
چرا مي‌برند و چرا مي‌زنند؟!
چرا مردم بي‌گنه مي‌کشند؟!
چرا کينه‌ورزي؟! چرا اين دروغ؟!
چرا شام تار و شب بي‌فروغ؟!
خداوند زور و خداوند زر
چه سنجد که شد اين چنين خيره‌سر؟!
چه ارزد زر و زور و تاج کيان
که خون ريزي آسوده اندر ميان
به هر آرزو دست خونين دراز
شده پادشاهي گدا، پرنياز
چو مردم‌کشي پايه‌ي دين شود
ز يزدان و مردم به نفرين شود
دل مادران گر تو خونين کني
چگونه شبي خوابِ نوشين کني؟!
"از آن روزِبانان مردم‌کشان"*
نپايد شهي و نماند جوان
کژي را نهادي پي و پايگه
کشيدي تو کشور بدين جايگه
نماند کسي جاودان سربلند
ز مردم‌کشي و نهيب و گزند
دژم کرده خوي و دو ابرو بخم
نماني به تخت و نماند ستم
ببين نوجوانان که بي‌جوشنند
چرا نابرابر ترا مي‌برند؟!
تو داري همه جوشن و تير و ترگ
جوان، جان شيرين و آهنگ مرگ
بترس از خروشنده درياي نيل
سرانجام فرمانروايان پيل
خروشان و جوشان و آتشفشان
چو روزت سرآيد نماند نشان»
-------------------------------
* اين مصراع از شاهنامه است.
سهراب ما نمرده؛ این دولته که مرده
سهراب اعرابی جوان 19 ساله ای بود که در سال آخر دبيرستان تحصیل می‌کرد و برای امتحان كنكور آماده می‌شد. در روزهای پر شور پیش از انتخابات سهراب هم مانند جوانان دیگر در فعالیت‏های انتخاباتی فعال بود و برای میرحسین موسوی فعالیت می‏کرد. آنطور که گفته‏اند او پس از انتخابات هم در فعالیت‏های اعتراضی 25 خرداد فعال بود.
پس از تظاهرات اعتراض آمیز بدنبال اعلام نتایج انتخابات ایران، خانواده‏اش از او بی‏اطلاع می‏شوند. اینها همه به خاطر این بود که اعرابی از روز 30خرداد دستگیر‌شده بوده و سپس به مكان نامعلومی انتقال یافته بود.يک بار به اشتباه خبر می‏رسد که سهراب را در زندان اوين ديده اند. اين خبر برای خانواده‏اش باعث دلگرمی می‏شود که حداقل سهراب زنده است.
مادر سهراب عکسی را از فرزندش تهیه کرده بود و به هر زندانی که آزاد می‌شد عکس عزیزش را نشان می‌داد و از آنها می‌پرسید که آیا او را می‌شناسند و یا در زندان دیده‌اند؟
پس از پیگیری‏های فراوان، مادر سهراب در ۱۶ تیرماه با گذاشتن کفالت در دادگاه انقلاب به انتظار آزادی فرزندش می‏نشیند. اما در تماسی که با خانواده آقای اعرابی گرفته می‏شود به آنها می‏گویند که فرزندشان جان باخته و برای تحویل جسد باید به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کنند.
سرانجام جنازه رابه خانواده تحویل می‏دهند، بدون هیچ قید وشرطی. جنازه از پزشکی قانونی به بهشت زهرا تحویل داده می‏شود.
روایتی است که سهراب ابتدا دستگیر شده و بعدا کشته شده، ولی دیگرانی هم هستند که می‏گویند او در تظاهرات اعتراضی پس از انتخابات، هدف گلوله قرار گرفته است.
گلوله شليک شده به سوی سهراب، درست به زير قلب او اصابت می کند و او را از تجربه زندگی و شور جوانی محروم می کند.
پیکر سهراب اعرابی، جوان 19 ساله، روز دوشنبه با حضور خانواده و تعدادی از مردم در بهشت زهرا به خاک سپرده می‏شود و نامش یادآور جنبش سبز و جوان مردم ایران.
رهبران جنبش سبز، میرحسین موسوی و مهدی کروبی همراه با جمع کثیری از مردم به دیدار خانواده‏اش می‏روند تا با آنها همدردی کنند. موسوی با خانواده اعرابی پیمان می‏بندد که «همراه آنها بماند و نگذارد که خون سهراب‏ها پایمال شود.»
پس از درگذشت ندا آقاسلطان که تبدیل به نماد اعتراض مردم ایران شده بود نام سهراب اعرابی نیز دهان به دهان می‏چرخد و مظهر بغض‏های فروخورده، آرزوهای دست نیافته و مظلومیت معصومانه یک ملت می‏شود
6 نفر از شهدای محرم ۸۸
1 - مهدی فرهادی راد ،34 ساله علت مرگ اصابت 25 ساچمه به صورت2 - محمد علی راسخی نیا ، 40 ساله، علت مرگ اصابت ساچمه شكاری3 - امیر ارشدی ، 30 ساله، علت مرگ نامشخص4- شهرام فرجی، 30 ساله، علت مرگ نامشخص5 -سید علی موسوی حبیبی ، 42 ساله، علت مرگ اصابت گلوله6 -جهانبخت پازوكی ، 50 ساله ، علت مرگ نامشخص7 - مرد ناشناس ، 31ساله، علت مرگ اصابت چاقو8 - زن ناشناس 43 ساله ، علت مرگ احتمالا سقوط یا تصادف

Friday, 2 January 2009